به این امید توی وبلاگم مینویسم که تو بیای بخونی و نظر بدی
نمیدونم میای یا نه اما مطمئنم نظر نمیدی
بیا این دلخوشیو ازم نگیر
نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 10 مرداد1390 ساعت 1:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چراغارو خاموش کن هوا هوای درده دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده
چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم میخام به روم نیارن باید ازت جداشم
فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه
یه خورده آرومم کن نشون نده که سردی حالا وقت دروغ بگو که برمیگردی
اگه دلت هنوزم باهام یکم رفیق یخورده دیرتر برو فقط یه چند دقیقه
فکر نبودن تو دنیامو میسوزونه چراغارو خاموش کن چشم و چراغ خونه...
حالا وقت دروغ بگو که
برمیگردی...
نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 10 مرداد1390 ساعت 0:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بدجوری داره سخت میگذره
خیلی سخته یه دنیا غم روی دلت باشه اما هیچ کسو نداشته باشی که شونه هاشو برای گریه کردن بهت بده
با حرفاش آرومت بکنه
بهت بگه تو منو داری پس غمه چیو میخوری؟!!
با لبخند و با امیدواری بگه: این نیز بگذرد...
بدون خجالت میگم کم آوردم
چرا رفتی؟
چرا...
چرا...
چرا...؟
نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 10 مرداد1390 ساعت 0:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
این مامان ما هم نمیدونه چجوری یه بهونه ای بیاره که ربطش بده به زن گرفتن من!!!!!!!!
اول گیر داده که چرا شغلتو عوض کردی مگه مغازه خودت چش بود
بعدش گیر داده به درس خوندنم که چرا اینقد طول کشید
بعد اومده سر اخلاقم که چرا بد اخلاق شدی؟
آخرشم میگه چرا نمیری سربازی؟
ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!
مامان امشب چته؟ چرا چت کردی به من؟
اما بالآخره فهمیدم چشه
باید زن بگیری
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مامان کوتاه بیا بیخیال من دهنم بوی شیر میده من تازه 25 سالمه
مگه به خرجش میرفت؟!!
زد زیر گریه که تو میخای من آرزوی دامادیتو به گور ببرم
واوییییلااااااااااااااااااااااااااا
نخیر مثل اینکه بیخیال نمیشه
بش میگم خوب اول یه فکری واسه مهدی بکن بعد چشم منم زن میگیرم
میگه مهدیم توی فکرش هستم اما اول تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
منم که دیدم بیخیال نمیشه الکی گفتم باشه بگرد یه دختر خوب پیدا کردی باشه
طفلک چقد خوشحال شد
واااااااااااااااااااااای اگه بفهمه سر کارش گذاشتم پوستمو میکنه
چه شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
خدا به خیر کنه
نوشته شده توسط احسان در شنبه 8 مرداد1390 ساعت 2:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه...
بازم اومدم تا اتفاقاتی که امروز واسم افتاد رو واستن بنویسم
دیشب داشتم توی اتاقم دخل مغازمو میشموردم که احمد زنگید
تا گوشیو برداشتم طبق معمول بدون سلام :عزیز بیا پایین کارت دارم
منم که حرف گوش کن رفتم پایین
گفت که خونه خواهر مهرزاد امشب دستمونه بریم امشبو دور هم باشیم(نه که حالا هرشب دور هم نیستیم!)
منمئ قبولردمو رفتیم
دیشب همش به بگو بخندو مسخره بازیو قلیونو ورق گذشت
تا ساعت ۵:۱۵ صبح بعدشم که اومدیم بخوابیم حالا مگه من خوابم میبرد!؟
نمازمو خوندم یکمم سر به سر بچه ها گذاشتم نذاشتم بخوابن تا ساعت ۷:۳۰ صبح که پاشدم اومدم خونه
یه دوش گرفتم نشستم پای ماهواره تا ساعت ۹ بشه که برم مغازه که از شانس قشنگم پای تی وی خوابم برد
ساعت۱۰ با غر غرای بابا بیدار شدم که میگفت:تو کاسب نمیشی مغازه ای که تا ۱۰ صبح تعطیل باشه مغازه نیست
یکی نیست بگه آخه مگه حلیم پزی دارم آخه؟!!!!!!!!!!!!![]()
خلاصه به هر زوری بود پاشدم رفتم مغازه
توی راه متوجهشدم که عینکم شکسته با این آفتاب اهوازم که نمیشه ۲ دقیقه بدون عینک بیرون رفت![]()
منم سر خرو کج کردم رفتم بازار چون عجله داشتم اولین مغازه یه عینک انتخابکردم یو ویشو هم چک کردو اومدم بزنم بیرون که چشمم به کیف پولیاش افتاد یادم اومد که کیفمو خیلی وقت عوض نکردم
هول هول یه کیفم برداشتمو زدم بیرون خلاصه ۵۵ تومن پیاده شدیم
البته متاسفانه به علت ترافیک وقتی متوجه شدم به مغازه نمیرسم بیخیال مغازه شدم رفتم دنبال کاراب بانکیم که خیلی وقت بود عقب افتاده بود
بعدشم که رفتم دنبال ددی که مغازش بود بعدشم اومدیم خونه
کلا روز مذخرف و کسالت باری بود امروز
امیدوارم عصر و فردا و فرداهای دیگه یه اتفاق جالبی توش بیوفته
مثل ینکه زیاد فک زدم سوری بای بای![]()
نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 3 مرداد1390 ساعت 3:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این دو سه روز روزای خوبی بود
عروسی دختر خالم بود البته تنها خوبیش این بود که پسر دایی مو بعد از 21 سال دیدم فک کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی در کل خوب بود باعث شد کمتر یاد غمو غصه هام بیوفتم
فقط نمیدونم چرا این دایی های ما گیر 3 پیچ دادن به من که کی بیایم عروسی تو؟!!!!!!!!!!!!!
حالا خوبه یه داداش بزرگتر از خودم دارمااااا
دایی بزرگم میگه این داداشت بخار نداره تو یه کاری بکن
عجبااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط احسان در جمعه 31 تیر1390 ساعت 11:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 30 تیر1390 ساعت 6:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه روزی ، یه جایی
یه دل شکوندم
یکی عاشقم شد و بپاش نموندم
چه آسون چه راحت ازش گذشتم
دلم رو به قلبی دیگه سپردم
پریشنو گریون و دل شکسته
هنوزم به هیچکی دلی نبسته
چقدر میگفت دوباره
دوباره برگرد
چه روزا که بی من تنهایی سر کرد
اما حالا که دارم فکر میکنم میبینم انگار
اونی که باخته بازی رو فقط من بودم این بار
حتی یه بار نشد که بعد از اون عشقو ببینم
از شدت عشق از رو لبی بوسه بچینم
پشیمونــــــــــم پشیمونـــــــــــــم
من دیگه بی تو نه نمیتونم
نمیخونـــــــم نمیخونـــــــــم
من دیگه جز برای تو نمیخونم
اما حالا که دارم فکر میکنم میبینم انگار
اونی که باخته بازی رو فقط من بودم این بار
حتی یه بار نشد که بعد از اون عشقو ببینم
از شدت عشق از رو لبی بوسه بچینم
پشیمونــــــــــم پشیمونـــــــــــــم
من دیگه بی تو نه نمیتونم
نمیخونـــــــم نمیخونـــــــــم
نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 19 تیر1390 ساعت 1:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پروردگارا مرا آن ده که آن به
دوای درد تنهایی تو هستی
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY